افسانه 22 ساله

 
سلاممممم
نویسنده : افسانه - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
 

چند وقتیه که خیلی خیلی سرم شلوغه و وقت سر خاروندن هم ندارم!! هفته ها پشت سر هم تند تند میان.. باید خیلی بیشتر از این حرفا وقت بزارم برای درس و زندگیم..

داشتم  با خودم فکر میکردم.. رویا میبافتم.. خوب آرزو بر جوانان عیب نیست....

جونم براتون بگه.. هفته پیش وقتی پشت در اتاق استاد منتظر بودم تا شاگردش بیاد بیرون و من برم داخل.. زل زده بودم به نریمان.. یه پسرست که الان تقریبا ١٠ ساله که ویلنسل میزنه ... و  تقریبا هر روز میاد دانشکده تا در حضور استاد یکی از قطعه هایی رو که به تازگی قراره تو یه کنسرت بنوازه نمرین کنه..

وایی با عشق نگاه میکردم ساز زدنشو.. آخر سر بهش گفتم یعنی میشه منم یه روزی مثل شما بزنم؟؟ گفت چرااا که نه خانوممممماز خود راضی

راستش به سرعت از سوال احمقانه ای که ازش پرسیدم پشیمون شدمناراحت 

خلاصه جوی عظیم بر ما نایل گشتنیشخند بماند..  

از اون به بعد دارم خودمو خفه میکنم و سخت تمرین میکنم خجالتمژه تا بتونم به هدف هایی که تو سرم دارم یه روزی برسم..

شما هم برام آرزوی ثابت قدمی و موفقیت در رشته و هنرم بکنیدنیشخند

امضا خواستین الان دست به کار بشین که دیگه.. یه روزی اگه تو یه کنسرت مهم یه خانوم باشخصیتیو مثل من در حال ویلنسل نواختن دیدین تحویلتون نگرفت دیگه به من مربوط نمیشهشیطان


 
comment نظرات ()
 
 
ای آزادی
نویسنده : افسانه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

..در انتظار آن روز

..هرچند درمانده

..هرچند خسته از زمانه

..هرچند زخمی

..هرچند در سوگ

اما

...آن روز را خواهیم دید

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : افسانه - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳
 

خیلی مایلم یه سر به این وبلاگ بزنید و در مورد سوال مطرح شده نظر خودتون رو بگید..

  http://www.b-ordibehesht.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
 
به دنیای عدالت خوش آمدید...!!!!
نویسنده : افسانه - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧
 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
خدا و انسان
نویسنده : افسانه - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

زمانی که خداوند انسان و جانوران دیگر را آفرید، به هر کدام از آنها چیزی هدیه کرد. به بلبل آواز قشنگ، به پروانه بال های رنگارنگ. به شیر زور داد و به فیل هیکل درشت، به الاغ صبر و حوصله و به اسب نیروی دویدن و ... تنها انسان بود که صدایش در آمد و گفت: ((خداوندا به همه جانوران چیزهایی داده ای به جز من، آیا انسان از جانوران دیگر کمتر است؟ آیا تو انسان را کمتر از جانوران دیگر دوست داری؟))

خداوند از این حرف انسان ناراحت شد و گفت: اگر به همه ی جانوران هدیه هایی داده ام، به تو هم داده ام. هدیه ای که به انسان داده ام به اندازه همه ی هدیه هایی که به جانوران داده ام ارزشمند است و آن هدیه ((عقل)) است. انسان با عقلی که دارد می تواند همه ی امتیاز هایی را که جانوران دیگر دارند به دست آورد امّا...

خداوند از این حرف انسان ناراحت شده بود. راستی چرا انسان با آنکه خداوند به او هدیه ی بسیار باارزشی مثل عقل را داده است، این را نمی دانست؟!


 
comment نظرات ()
 
 
تغییر مکان هاله نور بعد از ناآرامیهای اخیر
نویسنده : افسانه - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 


 
comment نظرات ()
 
 
سلام..
نویسنده : افسانه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

اسم من افسانه

وای چه هیجان انگیز که آدم بعد از ۶ سال دوباره تصمیم بگیره یه وبلاگ باز کنه! خوشحالم همین...


 
comment نظرات ()